تبليغاتX
دیوونه و گمشده زیر تخت

دیوونه و گمشده زیر تخت

Absurd

زمان: نه شب نه روز                                                                     

مکان:مدور                                                                                              

کارگردان کات داده بود .                                       

شخصیت برای گفتن بهترین حرف ها دهنش باز مانده بود.                          

دوربین خارج از کادر را نشان میداد.                                                                 

اولین و آخرین سکانس محو و کدر روی پرده ی زندگی افتاده بود

گمشده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 17:27  توسط   | 

تولدت مبارک

تولدت مبارک گمشده.


امضا: یه پسر دیوونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:35  توسط   | 

کارهای نکردمان میان حرفهای تو گم میشود و گره میخورد در آینده ای که من هیچ اعتمادی به آن

ندارم.باید حرف بزنم و چقدر سخت است زدن حرفهایی که خودم به آن باور ندارم . قولی نمیدهم و تنها

سعی خواهم کرد اما به تو نمیگویم اینو خودم فقط میدونم ...

باید بگم درگیر بودم یا تمام ذهنم خط خطی بود یا فراموش کرده بودم که این همه زمان ننوشتم اینجا تا

حس کنی یا خبری باشد برایت که زنده ام .

نمیدانم با این کار خوشحالت کردم یا ناراحت اما به هر حال من زنده ام ...

روزهای سختی رو داشتم و شاید نمیشه گفت تمام شده اما آسانتر شده


امضا:گمشده

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 4:59  توسط   | 

عجب دنیایی است

عجب دنیایی است، پنکه سقفی می چرخد و باد می دود، لامپ روشن می شود و نور می رقصد، دیوار ها از زور برف سپیدند و ترک هاشان جای پای ارواح ، گل ها به جای سقف رو به فرش می رویند، اما این وسط یک نفر نشسته است.
آدمیزادی حوایی ؛ بیچاره سیب خورده.


امضا: یه پسر دیوونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 21:36  توسط   | 

سرشار از ندانم ها و دانم ها

 

من میدانم که دیروقت است و صدای کلاغ ها میاید که خبر از روشنی هوا میدهند-من میدانم که تو خوابی اما نمیدانم خوابی عمیق یا سبک یا خوابی که ممکن است من هم در آن باشم.من سرشارم از تمام ناگفته ها و تمامی حس های تازه که به وضوح میتوانی آن را بفهمی اما ممکن است تو نفهمی اما این دلیل نیست که تو آدم نفهمی خوانده شوی . شاید درست نباشد اینطور بگویم اما من میدانم کوچه علی چپ زدن یعنی چه! قدم برداشتی برایم و من تردید دارم برای برداشتن قدم هایم به سمتت و بیدار مانده ام تا شاید لحظه ای بیاید حس مطمئن بودن. خوابت را هم ندیده ام . مطمئن میگویم که هیچ وقت ندیده ام چون شاید من همیشه بیدارم . به همین خاطر است که نمیتوانم قدم بردارم-سعی کن - تلاش کن-و شاید چاشنی اش کمی التماس میدانم که این نیز برای تو سخت است چون تو زیادی شبیه منی! پس بیدار شو...

امضا: گمشده

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 5:22  توسط   | 

میترسم

 

حالم بد میشود از تمام حس هایی که روزی سرکوبشان کرده بودم

و یک شبه دوبار برگشته اند

و هوار شده اند روی سرم ...

شک و تردیدهای تکراری . امیدواری های بیهوده .

باید تموم کنم.

انگشت میکنم توی حلقم و بالا میاورم تمام غده های حسی ام را و تنها باقی میگذارم :

تخم را  

 

                                                                                                     امضا:گمشده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:47  توسط   | 

دلم

کاش همه جا ، همه وقت ، با همه کس

دلم انقد آروم می گرفت که وقتی زیر تختم آروم می گیره.

اما نمی گیره و خودمم می دونم.


امضا: یه پسر دیوونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:58  توسط   | 

بیخودی

 

دستهای بی اثر  نشانی از واقعیت های ابدی برایم دارد و انسانهایی که کارکرده اند بی نیازانه برای خود . خودهای شناختنی برای خود و من اینجا گمشده ای در میان تمام کلماتی که میتواند ن اول هر کدامشان باشد.به عبارتی باید بگم خوایم میاد اما باید بیدار باشم برای انسان های از خود بی خود و باشم برایشان تا بخوابانم چیزیرا که در درونم وارونه میشود و گاهی خشمگین و غمگین .

اما هنوز گمشده ام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 6:24  توسط   | 

قسمت هشتم

خاطرات و زندگی ها روی هم انباشته می شوند اما تو تنها روی همان تخته سنگ به این چرخه ی ناشناخته ادامه می دهی. ریتم همیشگی شب های تو آغاز می شود و تو هنوز در فکر صبح ، یک بیداری، بیداری از چیزی که شباهتی به خواب و آن چه دیگران آن را خواب می دانند ندارد، بیشتر به بی خوابی شباهت دارد. عبور از روی پلی میان یک رودخانه و نگاه کردن به نرده های پل بی اختیار تو را با لحظه ای اندک از زندگی خودت رو در رو می کند؛ عبور سریع از روی پل و نگاه به دور دست ها پشت نرده ها باعث می شود آن ها خیلی سریع رد شوند و همه با هم پشت سر گذاشته شوند اما وقتی به یکی از آن ها نگاه می کنی همه آرام می شوند، گویی گله ای که تا به حال رم کرده بودند آرام شده و تو می توانی تک تک آن ها را ببینی. وقتی به همان که نگاه می کردی نگاه می کنی و روی آن متوقف می شوی چون در حال عبور هستی و به جلو می روی او به عقب می رود و تو بر می گردی و برگشتن او را می بینی، دقیقاً چیزی مشابه همان چیزی که برای تو اتفاق افتاد؛ تو روی او متوقف شدی و همه ی چیزهایی که سریع رد می شدند همه باهم آرام شدند، همه لذت بخش تر از گذشته نمایان شدند ، یکی پس از دیگری. او بود که باعث شد بتوانی این چنین به زیبایی همین نرده هایی که در زندگیت هست پی ببری و بتوانی آن چیزهای زودگذر را با خود همراه سازی، او بود که باعث شد از رد شدن از پل زندگیت درس بگیری، او بود ...


امضا: یه پسر دیوونه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 16:33  توسط   | 

 

جا سیگاریم تمام نبودن هایت را به رخ میکشد...

 

امضا:گمشده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:48  توسط   |